تبليغاتX
تودرتوی احساس

تودرتوی احساس
شعر و جملات زیبا...........


                             به نام خدای حسین

سلام و خداحافظ

این اخرین باره که برای این وبلاگ مطلب میذارم

خوبید؟؟؟؟خوش میگذره؟؟؟؟؟؟دعا میکنم تنتون سالم باشه و شاد باشین

بچه ها دنیا خیلی کوچیکه پس سعی کنید دلاتون اسمونی باشه

اومدم از همگی خداحافظی کنم

دلم برای همتون تنگ میشه از عاشورای امسال استفده کنید من مشکل دارم

لابلای اشکای پاکتون هم منو دعا کنید

خیلی به دعاهاتون محتاجم

مواظب خودتون باشید و خدانگهدار

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387 0:59 توسط مبینااا |


 

همان‌طور که می‌دانید ازدواج بر سه قسم است: ازدواج موقت، ازدواج دائم و ازدواج دانشجویی!!

در این نوشتار می‌خواهیم  راه‌های یک ازدواج موفق دانشجویی را مورد بررسی قرار دهیم. 


 ازدواج دانشجویی از سه کلمه‌ی ازدواج + دانشجو + یی تشکیل شده است!!
 

در لغت‌نامه این کلمات این گونه تفسیر شده است:
 ازدواج= 2 تا شدن، قاطی مرغ‌ها رفتن، از دست رفتن! از پا افتادن! کاری است خوب که من آن را خیلی دوست می‌دارم!

 
دانشجو= نام چیزی است که این روز ها همه هستند! ، بلاتشبیه به تلفن همراه که همه دارند. انسان علاف از نوع با کلاسش  را گویند!!


 یی= چنین کلمه ای هنوز کشف نشده است !  


اولین و آسان‌ترین راه برای ازدواج دانشجویی مایه‌دار بودن است. اگر خودتان مایه‌دار نیستید لااقل سعی کنید پدرتان مایه‌دار باشد . اصولا اگر مایه دارید دیگر لازم نیست ادامه این مطلب را بخوانید . پاشید برید ازدواج دانشجووییتوونو بکنید! در این موارد بهتر است اول مزدوج شده و سپس دانشجوو شوید تا مدرکی که می خواهید بگیرید (بخرید!) مطابق میل دوشیزه عروس خانم باشد !!
 

اگر هم مایه دار نیستید خب چه کارتون کنم بشینید صبح تا شب درس بخونید تا کنکور قبول شده و نمونه  یک انسان موفق شوید تا به شما هم  بگویند چه پیامی برای هم سن و سال های خودت  داری!!؟ 

 

برای توفیق در امر ازدواج دانشجویی بهتر است سعی کنید در دانشگاه آزاد قبول شوید  تا وقت بیشتری برای انجام این کار های فوق برنامه !! و غیر درسی داشته باشید !!


قبولی در دانشگاه شریف  به هیچ عنوان توصیه نمی شود !قبولی در این دانشگاه به هر انگیزه ای غیر از درس شما را به یک جوان ناکام تبدیل خواهد نمود!


بله همکارانم به من اشاره می کنند لحظاتی قبل  کلنگ احداث شش تا دانشگاه آزاد دیگر به زمین زده شد تا شما جوانان عزیز راحت تر ازدواج دانشجویی نموده و مدارج علمی را ترقی نمایید!! (تو همین فاصله شد دوازده تا !!)  


سعی کنید در انتخاب رشته به رشته هایی علاقمند باشید که بیشتر ظرفیت آن را جنس مخالفتان تشکیل می دهند!(مثلا" نسبت 59 به یک از ضریب اطمینان بالایی برخوردار است!!) در غیر این صورت نگران نباشید  انواع و اقسام انجمن ها ی علمی و کانون هاو تشکل هاو هلال احمر و گروه سرود ! و ... شما را به سر منزل مقصودتان می رساند!

 


اگر دخترید سعی کنید جزوه های درسی تان را خوش خط و خوانا بنویسید ! ا
گر هم پسرید که اصلا" لازم نیست جزوه بنویسید ! چون همان طور که می دانید خوبیت ندارد یک دختر از یک پسر جزوه بگیرد !! مردم چی می گن؟ مثل خواستگاری دختر از پسر که عرف نیست !!

 

 نکته مهم : خدا پدر و مادر گوتنبرگ را قرین رحمت نماید!!  


 اصلا"از ایجاد آشنایی نترسید و  همیشه سعی کنید برای شروع  آشنایی دنبال یک بهانه خوب باشید. خجالت نکشید ، برید جلو و با شهامت حرفتون رو بزنید.


 پسر:سلام خانم ! ببخشید می شه با من از دواج کنید!
بووووووووووووووومب!!

 


 کات آقا ! کات ! پسره ی اوشکول من گفتم ایجاد آشنایی! نگفتم زرت بری بگی ازدواج که!! 

خب می گفتیم... 

بلوتوث خود را همیشه در محیط کلاس روشن بگذارید!


سر جلسه امتحان از هرگونه کمک  فکری به غیر هم جنسان خود دریغ نکنید ! البته به شرطی که نیتتان خیر باشد در غیر این صورت بنده هیچ مسئولیتی را به عهده نمی گیرم.  

فراموش نکنید نشستن در راهرو های دانشگاه  آن هم به سبک سنتی ، به شما انگیزه های زیادی برای ازدواج های!! دانشجویی خواهد داد !  


به هر حال  اگر از آن دسته از دانشجو هایی هستید که ازدواج دانشجویی کرده اید ، بهتون تسلیت می گم !  اگر هم هنووز مجردید برید ازدواج دانشجویی کنید دیر می شه ها !!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 1:54 توسط مبینااا |


سلام به هر کسی که به این وبلاگ سر میزنه

امیدوارم حالتون خوب باشه امشب اولین ساعات شروع مهمونیه خداونده  به همه تبریک میگم و امیدوارم همگی از این مهمونی خوب استفاده کنیم و در اخر ازش  راضی باشیم

کسی چه میدونه شاید این اخرین ماه رمضون عمرمون باشه البته دور از جون همگی

این ماه رمضون به نظر من استارته خوبیه واسه یه شروع

یه ارتباط قوی با خدا و ایشالاه محکمو استوار امیدوارم  ثانیه های این روزها و به خصوص شبهای عزیز رو از دست ندین

تو رو خدا اگه دلتون شکست و فهمیدید سیمتون به خدا  وصل شد منو فراموش نکنید

التماس دعا پیش پیش نماز روزتون قبوله حق

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 1:43 توسط مبینااا |


مغازه داری روی شیشه ی مغازه اش اطلاعیه ای به این مضمون نصب کرده بود: "توله های فروشی". نصب این قبیل اطلاعیه ها بهترین روش جلب مشتری، به خصوص مشتریان نوجوان است. چیزی نگذشته بود که پسرکی در زیر همین اطلاعیه هویدا شد و بعد از چند لحظه مکث وارد مغازه شد و پرسید: قیمت توله ها چنده؟

مغازه دار پاسخ داد: هر جا که بری، قیمتشون از 30 تا 50 دلاره.

پسر کوچک دست تو جیبش کرد و مقداری پول خرد بیرون آورد و گفت: من 2 دلار و 37 سنت دارم. می توانم یه نگاهی به توله ها بیندازم؟

صاحب مغازه پس از لبخندی، سوت زد. با صدای سوت، یک ماده سگ با پنج تا توله ی فسقلی اش که بیشتر شبیه توپ های پشمی کوچولو بودند، پشت سر هم از لانه شان بیرون آمدند و توی مغازه به راه افتادند. یکی از توله ها به طور محسوسی می لنگید و از بقیه عقب می افتاد. پسر کوچولو بلافاصله به آن توله ی لنگ که عقب مانده بود، اشاره کرد و پرسید: اون توله چشه؟

صاحب مغازه توضیح داد که دامپزشک، بعد از معاینه اظهار داشته است که آن توله فاقد حفره ی مفصل ران است و به همین خاطر، تا آخر عمر خواهد لنگید. پسر کوچولو هیجان زده گفت: من همون توله رو می خوام.

مغازه دار پاسخ داد: نه، بهتره که اونو انتخاب نکنی. تازه اگر واقعاً اونو می خوای، حاضرم که همین جوری بدمش به تو.

پسر کوچولو با شنیدن این حرف منقلب شد. او مستقیم به چشمان مغازه دار نگریست و در حالی که با تکان دادن انگشت سبابه روی حرفش تأکید می کرد، گفت: من نمی خوام که شما اونو همین جوری به من بدید. اون توله به اندازه ی توله های دیگه تون ارزش داره و من کل قیمتشو به شما پرداخت خواهم کرد. در واقع، 2 دلار و 37 سنتشو همین الان نقدی می دم و بقیه شو هر ماه 50 سنت، تا این که کل قیمتشو پرداخت کرده باشم.

مغازه دار بلافاصله به حرف درآمد و گفت: شما حتماً این توله رو نخواهید خرید، چون اون هیچ وقت قادر به دویدن و پریدن و بازی کردن با شما، مثل اون توله ها نخواهد بود.

پسرک کوچولو با شنیدن این حرف خم شد، با دو دست لبه ی چپ شلوارش را گرفت و آن را بالا کشید. پای چپش را که بدجوری پیچ خورده و به وسیله ی بازوبند فلزی محکم نگهداشته بود، به مغازه دار نشان داد و در حالی که به اون می نگریست، به نرمی گفت: می بینید، من خودم هم نمی تونم خوب بدوم. این توله هم به کسی نیاز داره که وضع و حالشو خوب درک کنه.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 1:44 توسط مبینااا |


یه جایی که خیلی واسم جالب بود مسجد اموی و یا مسجد جامع شام هستش که  گوشه گوشش اتفاقات بزرگ اسلام رخ داده که جرقه ایی شد تا برمو در مورد اون حوادث مطالعه کنم مثلا  جایگاه سخنرانیه حضرت سجاد جایگاه یزید جایگاه اسرای عاشورا قبر حضرت یحی پیامبرو......................

این مسجد سابقه ی طولانی داره اول از همه بت خانه بوده و با ورد مسیحیت کلیسا میشه و با ورود اسلام نیمس مسجد و نیمی کلیسا میشه که بعد از مدتی مسلمونا اون نصف دیگه رو هم میخرند و کلا مسجد میشه اما تو مسجد جایی که مسیحیا یچه هاشونو غسل میدادند(غسل تمهید هست که وقتی بچه ای در خونواده ی مسیحی به دنیا میاد اینکارو میکنند و معتقدند با این غسل تا اخر عمر پاک میمونه) هست و من ازش عکس گرفتم

این عکس جایگاه سخنرانیه حضرت  سجاد بوده بعد از عاشورا که با سخنرانیه کوبندشون کاری میکنند که یزید به ظاهر توبه کنه و حتی مجلس عزاداری بر پا کنه!!!!!! البته اون موقع این منبر نبوده ها اینجارو بعدا درست کردند که میبینید این بچه  داره بازی میکنه

اینجا سر حضرت یحیی خاک شده و تنشونو الان یادم نمیاد من شنیدم پادشاه زمانش به خطر اینکه

امر به معروف کرده اونو کشته و سرشو اینجا دفن کرده(به خاطر اینکه شاه همسری اختیار میکنه و بعد از مدتی دختر اون همسر رو هم به زنی میگیره که کار حرامیه و حضرت وقتی خبر دار میشوند تذکر میدهندو...............................

اینجای بلندی هم که میبینید جایگاه یزید هست که اونجا با کلی جلال و جبروت میشینه و پیروزی در جنگ با امام حسینو(البته از نظر خودش) به دیگران فخر مفروخته که البته با سخنرانی های کوبنده حضرت زینب اون غرور شیشه اش شکسته میشه و توبه میکنه

 

خب برای امروز بسه که کمر درد گرفتم این مسجد اموی یه حیاط بزرگ هم داره ک اونم کلی طول میکشه بگم باشه واسه بعد

فعلا بای

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387 0:58 توسط مبینااا |


سلام سری قبل یه عالمه عکس و مطلب گذاشتم همش پرید بد جور خورد تو حالم امام دیدم حیفه

واسه همین دوباره میذارمشون فعلا عکسارو میذارم مطالبشو بعد میذارم امیدوارم برق نره

خب فعلا این سه تا عکس بسه عکس اول مربوط به حرم حضرت رقیه است یه حرم خیلی با صفا

موقعی که من این عکسو گرفتم نزدیک اذان صبح بودو خیلی شلوغ بود اونجا همه عروسک میخرندو میارند  و بعضی ها هم پرت میکنن رو ضریح حضرت

اونجا اغلب واسه کسایی که بچه دار نمیشوند دعا می کنند من وقتی نحوه شهادت حضرتو شیدم واقعا ناراحت کننده بود

خب و اما عکس بعد ه گنبد حضرت زینب هستش تو شب

عکس سوم حرم حضرت سکینه دختر امام علی هستش که تازه پیدا شده حدوده ۱۰  یا ۱۵ ساله

اینجور که من شنیدم میخواستن خیابون بزنند که در گود برداری متوجه قبر میشوند و از روی شجره نامه میفهمند که دختر حضرت علی هستش

فعلا تا برق نرفته اینا رو داشته باشید تا بعد

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387 0:27 توسط مبینااا |


سلام دوستان

با اجازه همگی مشرف شدم به سوریه ایشالاه از دعاهاتون برم مکه امسال خیلی سفر زیارتی پشت سر هم داشتم و فکر میکنم خیلی تاثیر گذار و مفید بود

چند تا عکس هم گرفتم که میذازمو توضیحاتشو هم میدم که دوستایی مه هنوز نرفتن ببین چه جای با صفایی

دلم میخواد از کل سفرم براتون بگم پس تا برقمون نرفته شروع میکنم ما با هواپیما رفتیم از اصفهان تا دمشق ۳ ساعت راه بود اونجا هوا ۱۰ درجه از ایران خنک تره  وقتی اونجا رسیدیم مشکلات من شروع شد پلیس گذرنامه منو مهر نمیکرد که وارد کشور سوریه بشم چون اسمم تو لیست مسافرا نبود

برای همه جالبه پس براتون تعریف میکنم

ما وقتی با خانواده به فرودگاه اصفهان رفتیم  مسئول کاروان که قرار بود بلیطامونو تو فرودگاه بده به ما گفت نشد  یکی از شما ها باید جدا بیاد و اون یه نفرم من بودمممممممممممممممممم

بابا هم راضی نشد با کلی جرو بحث بلیط  رفت ما رو با هم دادند اما برگشتنو نه و من تنها با یه پرواز دیگه برگشتم

بگذریک

که وقتی من رسیدم دمشق پلیس پاسپورت منو مهر نمیکرد و با اشاره به بابام میفهموند که برای این دخترت تو پاسپورت خودت مهر زدم(اخه من دوتا پاسپورت دارم هم جدا هم با بابام)اونجا هم با دادن ۱۰دلار راضی شد و مهر زد اگه نمزد موقع برگشت به جرم ورود غیر قانونی به عنوان تروریست دستگیر میشدمخلاصهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه ما رفتیم هتل و بعد رفتیم زیارت حضرت زینب و اولین عکسو گرفتم (راستی اینم بگم هتل ما نزدیک حرم حضرت زینب بود)

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 8:6 توسط مبینااا |


سلام بچه ها نمی دونم دیگه دوستان به من کم لطف شدن یا وقت اومدن به وب لاگ منو ندارن یا میاندو نظر نمی زارند به هر حال من خیلی خوشحال میشم که نواقصم رو بدونم

پیش خودم فکر کردم این قدر این سفر چند روزه ی من به مشهد و  امامرضا ارزش داره  که بازم ازش اینجا مطلب بذارم

خیلی با گوشیم عکس انداختم ودلم میخواد که بریزم رو کامپیوتر اما یه بار این کارو کردم و گوشیم خراب شد البته چند روز بعدش  البته بعضی ها بهم گفتن علت خرابیش ضربه بوده خلاصه فعلا تا رم ریدر نخرم نمیشه

اما این قدر اما رضا عکسای خوشکل داره که چند تا عکس ناقابل من ارزش نداره خصوصا اینکه اگه تو بارگاهش به گنبدش نگاه کنی  لطف بیشتری داره

الان که دارم می تایپم دلم لک زده که اونجا باشم دلم واسه ضریحش گنبدش خادماش کاشی های مسجد گوهر شاد صحن ها و اون بوی گلاب که همه جا پیچیده تنگ شده واسه اون کتاب دعاهای سبز رنگ از همه بیشتر

چند تا عکسایی که با گوشیم گرفتمو میذارم کیفشو ببرید

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 21:54 توسط مبینااا |


سلام دلم واسه همتون کوچولو شده بود شمپس گومبولی هاااااااااااااااااااااا

خدمت بازدید کننده های عزیز باید یگم این تاخیر من در اپ رو باید به حساب تنبلی و مسافرتم بذارید

منرفته بودم مشهد که نایب زیاره شما باشم جای همگی خالی خیلی خوش گذشت با دوستام رفته بودم

سوغاتی هم واسه همه اوردم الته مادی نیست معنویه (برای همگی دعا کردم)واقعا رفتن به اینجور مسافرتا نیاز روح ادمیه و دلو صفا میده تا وقتی تو حرمی نمیدونی کجایی اما وقتی میای بیرون دلت تنگ میشه

وقتی ساکتو میبندیو توی خیابون می خوای سوار تاکسی بشی که برگردی و نگاه اخرتو به گنبد خوشکلش میندازی یه بغض گنده تو گلوت گیر میکنه که اشکتو در میاره من هیچ وقت با امام خداحافظی نکردم چون دلم میخواست بازم دعوتم کنه  جای همگی خالی دکتر بانکی هم توی مشهد چند باری سخنرانی کردن و من افتخار شنیدنشو داشتم ایشون میگفتند از امام ارزوهاتونو بخواین و دست خالی برنگردید

اما چه فایده تو اون فضا من همه ی ارزوهامو از یاد برده بودم وقتی توی حرمی اگه لیاقت داشته باشی یهو حس میکنی بدنت می لرزه اونوقته که میفهمی اقا بهت نگاه کردن

خلاصه من هرچی بگم بازم کمه اما حالا باید برم ایشالا بقیشو به زودی مینویسم

 

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387 18:2 توسط مبینااا |


سلام

بعد از کلی وقت اومدم میدونم خیلی وقته نیومدم اخه حسش نبود موضوع هم که نبود  پس میومدم چی می گفتم امام حالا دو تا موضوع دارم

یکی این گرونیه سر سام اور ویکی پارک رفتن امروزم

امروز از کنار زاینده رود رد  میشدم وای که چه سخت دیدن رودخونه بی اب اگار لخته لخته  خیلی ناراحت کننده است  اخه به نظر من نصف زیبایی اصفهان همین رودخونشه و حالا که خشک شده خیلی  حس تلخی به ادم میده

خلاصه امروز ما تصمیم گرفتیم بریم  کناره این رودخونه نیمه خشک تو فضای سبز در کناره خونواده و

چند تا خاله های قشنگم جاتون خالی که من چه قدربدمینتون بازی کردم و دویدم این ور اون ور

اصفهانی هایی که وبلاگمو می خونن میدونن روبروی پارک سعدی یه تالار هست به اسم زیتون که توش ترقه ترکوندن پشت این صدای ترقه  صدای ماشین پلیس و اتش نشانی بود که میومد ما که فکر میکردیم یه سرقت مسلحانه یا یه درگیری چیزی شده.............. یه پسر خاله کوچیک دارم ۸ سالشه اومده

میگه نمی دونیددددددددد ترقه زدند تو تالار زیتون ۲۰ تا کشته داده ۱۰ تا مرده (ای کیو پسر خالم در حده مرغه)

حالا که دارم تایپ می کنم از مچ درد دارم میمیرم اون یکی موضوع رو هم وقتی مچ دردم خوب شد میام

مینویسم

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387 1:46 توسط مبینااا |


غضنفر آشغال ميره تو چشمش ساعت 9 مياد دم در!silly

3 نفر ميميرن . خدا گفت اولي بره بهشت . دومي بره جهنم . سومي بره طويله !!!
پرسيدن چرا ؟
خدا گفت :اولي زن داشت دنيا براش جهنم بود . دومي مجرد بود ، دنيا براش بهشت بود . سومي زنش مرد ولي خاك بر سر بعدش رفت يه زن ديگه گرفت !!!

غضنفر نفس زنان از حجله مياد بيرون ميگه : اي واي پرده كه نبود برزنت بود ! نيم ساعت بعد عروس مياد بيرون ميگه : خاك بر سر نزاشت گنمو در بيارم !
rolling on the floorrolling on the floor

يه تيكه آهن محكم روي پاي يه اصفهاني ميفته داد ميزنه ميگه آااااااااااااخ كفشم

يه روز غضنفر عصباني ميشه به شكمش ميگه: چقدر من كار كنم تو بخوري؟
شكمش جواب ميده ميخواي من كار كنم تو بخوري.


غضنفر تو جاده داشته رانندگي ميكرده، يهو ميبينه يه كاميون داره از روبروش مياد، ميزنه رو ترمز ميبينه ترمزش نميگيره. رفيقشو صدا ميكنه ميگه: اصغر اصغر پاشو تصادفو ببين.
oh go on

دوست داشتن رو بايد از برگ درخت آموخت وقتي زرد مي شه، وقتي مي ميره ؛ وقتي از درخت جدا مي شه ؛ بازم پاي همون درخت مي افته

نگاهم ياد باران كرده امشب ،مرا سر در گريبان كرده امشب ،غم و فرياد من از اين وان نيست،دلم ياد رفيقان كرده امشب.

من از زندگاني آموختم چگونه اشك ريختن را ولي اشكهايم نياموخت چگونه زندگي كردن را

همیشه نبودنت کنارم ،مرا می آزارد و من عجیب بهانه گیر می شوم . ...... تو اما........لبخند مهربانت ، ماندگار پیوست می شود بر سکوت
rose

يه روز غضنفر ميره بانك تا چكش رو نقد كنه. بانكيه بهش ميگه چك سيباس؟ غضنفر جواب ميده نه! مال گردوهاي پارساله.

غضنفر مغازه ســـوتين فروشي زد بعد از مدت كمي مغازش رو تعطيل كردند
روي شيشه مغازش زده بود : " با نصب رايگان!!!!
hee hee

يه گنجشكه با موتور تصادف ميكنه از هوش ميره ،وقتي به هوش مياد ميبينه تو قفسه ،تو سرش ميكوبه ميگه واي ي ي بيچاره شدم ، موتوريه رو كشتم حالا به جرم قتل محاكمه مي شم!

غضنفر دوست دخترشو ميبره تو يه كوچه خلوت و بهش ميگه بيا كار بد بكنيم.دختره هم كه دل تو دلش نبوده با ناز ميگه:مثلا چيكار؟غضنفر ميگه بيا زنگ بزنيم و فرار كنيم

مي دوني فرق بيل آهني با چوبي چيه ؟
.
.
.
.
.
نمي دوني ؟
.
.
.
.
.
.
عيبي نداره از يه افغاني ديگه مي پرسم

معلم: به شخصي كه با وجود عدم علاقه حاضرين، به حرف زدنش ادامه ميده چي ميگن؟
شاگرد: بهش ميگن معلم

غضنفر ميره ساندويچي ميگه: يه نون اضافه با يه نون اضافه بدين!

اين ديوار هاي سردغرور؛هيچ گاه فرصت نداد که"زمرمه هاي دلتنگي ام"به سوي تو پر گيرند. کاش بيايي همراه نسيم عشق؛از پشت پنجره نيمه باز رو به قلبم

عشق تو چشماي هم نگاه كردن نيست با چشماي هم به زندگي نگاه كردنه

براي زيستن دوقلب لازم هست. قلبي که دوست بدارد . قلبي که دوستش بدارند. قلبي که هديه کند . قلبي که بپذيرد

وقتي دل تنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوستت داره،وقتي نا اميد شديبه ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي. وقتي ساکت شدي به ياد بيار کسي رو که به شنيدن صداي تومحتاجه

تو دريايي و من موجي اسيرم...كه مي خواهم در آغوشت بميرم... بيا درياي من آغوش بر كش...نمي خواهم جدا از تو بميرم
rose

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد .وسعت تنهائيم را حس نکرد .در ميان خنده هاي تلخ من .گريه پنهانيم را حس نکرد .در هجوم لحظه هاي بي کسي درد بي کس ماندنم را حس نکرد .آن که با آغاز من مانوس بود . لحظه پايانيم را حس نکرد

بعضي عشق ها آتشين اما كم عمق و سطحي هستند گردبادي بر پاي مي كنند و زود هم سرد مي شوند اما بعضي عشق ها عميق است و ملايم چون يك نخ باريك شروع مي شود و در طول زمان استمرار مي يابد

اگه تو دنيا هيچي هيچي نداشته باشي مطمئن باش سه چيز هميشه مال تو هست:خداي مهربون، فکراي قشنگ وقلب کوچيک من
praying
 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 12:56 توسط مبینااا |


هم‌كلاسي گرامي:

اين‌كه با وجود اين لب‌هاي شتري و چشماي وق‌زده و پوست مثل ته‌ديگ عدس‌پلو، زحمت زدن يه رژ لب هم به خودت نمي‌دي، بخاطر زيبايي سادگي شما نيست، اعتماد به نفس كاذب متاسفانه معضل بزرگي‌ست!


 

 

همكار محترم:

درست است كه چند روزي تا عيد مانده ولي اگه فقط اين‌بار ناپرهيزي كنيد و چند روزي زودتر حموم برويد، بنده شخصا تضمين مي‌نمايم كه به هيچ‌كدام از قوانين فيزيكي و شيميايي عالم برنمي‌خورد.

ضمنا يه چيزاي دسته‌داري معمولا جلوي آينه حمام يا دست‌شويي مي‌گذارند كه سرشون پرز دارد، سالي دو سه بار از اينا بكشيد به دندانتان، اعضاي شركتي رو از نگراني مي‌رهانيد.

مُرديم بس‌كه از دهن نفس كشيديم!

 


 

دوست‌دختر عزيز:

در وجود ما چيزي به نام غيرت وجود ندارد و چند سالي هست كه نه تنها من، بلكه روي هيچ پسري اين آپشن بصورت ديفالت نصب نمي‌شود. هم شوما مي‌داني چه خبر است و هم ما بهتر از شوما اين جاده‌هاي خاكي رو طي كرده و انتهاي پيچش هم شاشيده‌ايم، فلذا احتياجي به اين گوشه كنايه‌ها و تيكه‌ها نيست، همين كه هروقت من در دسترس بودم و خانواده در دسترس نبودن، شوما در دسترس باشي ما رو از اين دوستي كفايت مي‌كند!

 

 


 

پدر بزرگوار:

رمز ماهواره 1353 است. بجاي اين‌كه هي اول و آخر شماره تلفن‌هاي خونه و موبايل‌هاي‌مان را چك كني بهتره سال ازدواج‌تان را يادتان باشد.

ضمنا مولتي‌ويژن و ايكس‌ايكس‌ال از كانال 777 به بعد مرتب چيده شده‌اند، قبلش با من هماهنگ كنيد تا هم وقتتان را الكي صرف ديدن اين تلفني‌ها نكنيد، هم صبح موقعي كه جلوي تلويزيون خوابتان برده است، مادري را شگفت زده ننمائيد!

 


 

مادر مهربان:

وياگرا گران است، اين قرص ترامادول و كلوميپرامين را كه توي كشوي ميزمان پيدا كرده‌ايد مصرف ديگري دارد!! انقدر مات و مبهوت در خانه ما را نظاره نكنيد.

 


 

استاد ارجمند:

درست است كه خير سرمان فوق ليسانس مي‌خوانيم ولي "رياضي1" را چهاربار افتاديم و "رياضي2" را از جلويي نوشتيم، "معادلات" را با استاد، نقدي حساب كرديم و "محاسبات" را به زور پروژه پاس كرديم و برگه سفيد "آمار و احتمالات" ام را هم خودم نمي‌دانم چجوري 10 شد و رياضي مهندسي را هم بعد از سه بار افتادن "معرفي به استاد" كرديم. فلذا بسط مك لورن و سينوس هيپربوليك و معادله سهمي كه سهل است، سينوس30 درجه را هم با ماشين‌حساب مي‌زنيم، پس عاجزانه درخواست داريم فعلا از ما يكي بكشيد بيرون تا ببينيم براي آخر ترم چه گِلي مي‌توانيم به سرمان بگيريم

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 16:36 توسط مبینااا |


آرام تر بگذر

ای مسافر
ای جداناشدنی
گامت را آرامتر بردار
از برم آرامتر بگذر
تا به کام دل ببینمت
بگذار از اشک سرخ
گذرگاهت را چراغان کنم
آه که نمی دانی
سفرت روح مرا به دو نیم می کند
و شگفتا که زیستن با نیمی از روح تن را می فرساید
. بگذار بدرقه کنم
واپسین لبخندت را
و آخرین نگاه فریبنده ات را
مسافر من
آنگاه که می روی
کمی هم واپس نگر باش
با من سخنی بگو
مگذار یکباره از پا درافتم
فرق صاعقه وار را
بر نمی تابم
جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز
آرام تر بگذر
تو هرگز مشایعت کننده نبودی
تا بدانی وداع چه صعب است
وداع توفان می آفریند
اگر فریاد رعد را در توفان نمی شنوی
باران هنگام طوفان را که میبینی
آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری
من چه کنم
تو پرواز میکنی و من پایم به زمین بسته است
ای پرنده
دست خدا به همراهت
اما نمی دانی
که بی تو به جای خون
اشک در رگهایم جاریست
از خود تهی شده ام
نمی دانم تا بازگردی
مرا خواهی دید

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387 2:55 توسط مبینااا |


به گزارش خبرنگار«جهان»، مجلس زنانه در منزل آقاي مشايي و مجلس مردانه در منزل صاحبخانه آقاي مشايي كه پدر شهيد و شغل وي نيز بنايي مي‌باشد، برگزار شد.
 
تعداد ميهمانان مرد 20 نفر و ميهمانان زن 25 نفر بودند و خطبه عقد را حاج آقا ثمري خواند. مهريه نيز 14 سكه بهار آزادي به نيت 14 معصوم(ع). 
 
در ايام عيد مراسم خواستگاري نيز در عين سادگي برگزار شد. احمدي نژاد در اين مراسم به ديدار صاحب خانه آقاي مشايي كه پدر شهيد هستند، رفت. قبل از برگزاري مراسم ازدواج نيز آقاي احمدي نژاد اظهار داشت كه اگر ايشان اجازه بدهند، مراسم مردانه در منزل اين شهيد بزرگوار برگزار شود، كه اين امر محقق شد. 
   
مراسم ازدواج نزديك به 4 ساعت طول كشيد كه پذيرايي با ميوه و شيريني بود و نماز جماعت مغرب و عشا هم به امامت احمدي نژاد برگزار شد. از شام هم خبري نبود
 
یاد بگیرید این ازدواجو حالا هی برید  کلی خرج کنید اخرش  هم زبونم لال طلاق بگیرید
 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 18:47 توسط مبینااا |


 کسی نشنید این ،صدای خسته من را
کسی ندید  ترکهای قلب شکسته من را
کجاست مرهم زخمی که بر دلم بنشیند
که هر که نشست گشود زخم بسته من را
کجا روم ،از درد خود، به که گویم
که تا نکند بیش کولبار غصه من را
خدای من این غصه ها  مرا خم کرد
چگونه صاف کنی ،قامت خمیده من را ؟
در این گذار عمر رفت امید روشن قلبم
کسی ندهد باز این ،امید رفته من را
ز درد های غبار دلم ،لحظه ای گریزی نیست
نسیم عشق کی برد این ، غبار کینه من را
در این کشاکش تقدیر ،حسرتی بدل مانده
که اشک شوق کم کند، اندوه  دیده من  را

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387 0:25 توسط مبینااا |


 

 

 

سبيل:
بعضي از مردان مانند هركول پوآرو با سيبيل خوش تيپ ميشوند. هيچ زني وجود ندارد كه با سبيل زيبا بنظر برسد

اسامي مستعار:
اگر سارا، نازنين، عسل و رويا با هم بيرون بروند، همديگر را سارا، نازنين، عسل و رويا صدا خواهند زند. اگر بابك، سامان، آرش و مهرداد با هم بيرون بروند، همديگر را گودزيلا، بادام زميني، تانكر و لاك پشت صدا خواهند زد.


پرداخت صورتحساب ميز:
وقتي صورتحساب را مي آورند، با اينكه كلا 15هزار تومان شده، بابك، سامان، آرش و مهرداد هر كدام 10 هزار تومان روي ميز ميگذارند. وقتي دختران صورتحساب را دريافت ميكنند، ماشين حسابهاي جيبي خود را بيرون مي آورند.

پول:
يك مرد 2000 هزار تومان براي يك جنس 1000 توماني مورد نيازش مي پردازد. يك زن 1000 تومان براي يك جنس 2000 توماني كه نيازي به آن ندارد مي پردازد.

بگو مگوها:
حرف آخر را در جر و بحث ها زنان ميزنند. هر چيزي كه يك مرد بعد از آن بگويد، شروع يك بگو مگوي ديگر خواهد بود

آينده:
يـك زن تــا زمانيكه ازدواج نكرده نگران آينده است. يك مرد تا زمانيـكـه ازدواج نـــكرده هــــرگز نگران آينده نخواهد بود.

موفقيت:
يــك مرد موفق كسي است كه بيشتر از آنچه هـمــسرش خرج ميكند درآمد داشته باشد. يك زن موفق كسي است كه بتواند چنين مردي را پيدا كند.

ازدواج:
يك زن به اميد اينكه شوهرش تغيير كند با او ازدواج ميكند،ولي تغيير نميكند. يك مــرد به اين اميد با همسرش ازدواجميكند كه تغيير نكند، ولي تغيير ميكند.

روابط:
اول از همه، يك مرد يك رابطه را يك رابطه بحساب نمي آورد. وقتي رابطه اي تمام ميشود، زن شروع به گريه نموده و سفره دلش را براي دوستان دخترش ميگشايد و نيز شعري با عنوان "همه مردها نادانند" مي سرايد. سپس به ادامه زندگيش ميپردازد. مرد هنگام جدايي اندكي مشكلاتش بيشتر است. 6 ماه پس از جدايي ساعت 3 نيمه شب يك پنجشنبه، تلفن ميزند و ميگويد: "فقط ميخواستم بدوني كه زندگيمو از بين بردي، هيچوت نمي بخشمت، ازت متنفرم، تو يه ديوانه اي، ولي ميخوام بدوني باز هم يه فرصتي برامون باقي مونده." نام اين كار تماس تلفني "ازت متنفرم/عاشقتم" است كه 99 درصد مردان حداقل يك بار آنرا انجام ميدهند. برخي كلاسهاي مشاوره اي مخصوص مردان براي رها شدن از اين نياز تشكيل ميشود كه معمولا تاثيري در بر ندارند.

بلوغ:
زنان بسيار سريعتر از مردان بالغ ميشوند. اغلب دختران 17 ساله ميتوانند مانند يك انسان بالغ رفتار كنند. اغلب پسران 17 ساله هنوز در عالم كودكانه بسر برده و رفتارهاي ناپخته دارند. به همين دليل است كه اكثر دوستي هاي دوران دبيرستان به ندرت سرانجام پيدا ميكنند.

 

فيلم كمدي:
فرض كنيد چند زن و مرد در اتاقي نشته اند و ناگهان سريال نقطه چين شروع مي شود. مردها فورا هيجان زده شده و شروع به خنده و همهمه ميكنند، و حتي ممكن است اداي بامشاد را نيز درآورند. زنان چشمانشان را برگردانده و با گله و شكايت منتظر تمام شدنش ميشوند.

دست خط:
مردها زياد به دكوراسيون دست خطشان اهميت نميدهند. آنها از روش "خرچنگ غورباقه" استفاده ميكنند. زنان از قلم هاي خوشبو و رنگارنگ استفاده كرده و به "ي" ها و "ن" ها قوس زيبايي ميدهند. خواندن متني كه توسط يك زن نوشته شده، رنجي شاهانه است. حتي وقتي مي خواهد تركتان كند، در انتهاي يادداشت يك شكلك در انتها آن ميكشد.

حمام:
يك مرد حداكثر 6 قلم جنس در حمام خود داد - مسواك، خمير دندان، خمير اصلاح، خود تراش، يك قالب صابون و يك حوله. در حمام متعلق به يك زن معمولي بطور متوسط 437 قلم جنس وجود دارد. يك مرد قادر نخواهد بود اغلب اين اقلام را شناسايي كند.

خواروبار:
يك زن ليستي از جنسهاي مورد نيازش را تهيه نموده و براي خريدن آنها به فروشگاه ميرود. يك مرد آنقدر صبر ميكند تا محتويات يخچال ته بكشد و سيب زميني ها جوانه بزنند. آنگاه بسراغ خريد ميرود. او هر چيزي را كه خوب بنظر برسر مي خرد.

بيرون رفتن:
وقتي مردي ميگويد كه براي بيرون رفتن حاضر است، يعني براي بيرون رفتن حاضر است. وقتي زني ميگويد كه براي بيرون رفتن حاضر است، يعني 4 ساعت بعد وقتي آرايشش تمام شد، آماده خواهد بود.

گربه:
زنان عاشق گربه هستند. مردان ميگويند گربه ها را دوست دارند، اما در نبود زنان با لگد آنها را به بيرون پرتاب ميكنند.

آينه:
مردها خودبين و مغرور هستند، آنها خودشان را در آينه چك ميكنند. زنان بامزه اند، آنها تصوير خود را در هر سطح صيقلي بازديد ميكنند -- آينه، قاشق، پنجره هاي فروشگاه، برشته كننده ها، سر طاس آقاي زلفيان...

تلفن:
مردان تلفن را به عنوان يك وسيله ارتباطي براي ارسال پيامهاي كوتاه و ضروري به ديگران در نظر ميگيرند. يك زن و دوستش مي توانند به مدت دو هفته با هم باشند و بعد از جدا شدن و رسيدن به خانه، تلفن را برداشته و به مدت سه ساعت ديگر با هم شروع به صحبت كنند.

آدرس يابي:
وقتي يك زن در حال رانندگي احساس ميكند كه راه را گم كرده، كنار يك فروشگاه توقف كرده و از كسي كه وارد است آدرس صحيح را ميپرسد. مردان اين را به نشانه ضعف ميدانند. آنها هرگز براي پرسيدن آدرس نمي ايستند و به مدت دو ساعت به دور خودشان ميچرخند و چيزهايي شبيه اين ميگويند: "فكر كنم يه راه بهتر پيدا كردم،" و "ميدونم كه بايد همين نزديكي باشه، اون مغازه طلا فروشي رو ميشناسم."

پذيرش اشتباه:
زنان بعضي اوقات قبول ميكنند كه اشتباه كردند. آخرين مردي كه اشتباهش را پذيرفته 25 قرن پيش از دنيا رفته است.

فرزند:
يك زن همه چيز را در مورد فرزندش مي داند: قرارهاي دكتر، مسابقات فوتبال، دوستان نزديك و صميمي، قرارهاي رمانتيك، غذاهاي مورد علاقه، اسرار، آرزوها و روياها. يك مرد بطور سربسته و مبهم فقط ميداند برخي افراد كم سن و سال هم در خانه زندگي ميكنند.

لباس شيك پوشيدن:
يك زن براي رفتن به خريد، آب دادن به گلهاي باغچه، بيرون گذاشتن سطل زباله و گرفتن بسته پستي لباس شيك مي پوشد. يك مرد فقط هنگام رفتن به عروسي و يا مراسم ترحيم لباس رسمي برتن ميكند.

شستن لباسها:
زنان هر چند روز يك بار لباسهايشان را ميشويند. مردها تك تك لباس هاي موجود در كمد، حتي روپوش و اونيفرم جراحي هشت سال پيش خود را مي پوشند و هنگاميكه لباس تميزي باقي نماند، يك لباس كثيف بر تن نموده و كوه ايجاد شده از لباسهاي چرك خود را با آژانس به خشك شويي منتقل ميكنند.

عروسي:
هنگام ياد كردن از عروسي ها، زنان در مورد "مراسم جشن" صحبت ميكنند، مردان درباره "ميهماني هاي دوران مجردي."

اسباب بازي:
دختران كوچك عاشق عروسك بازي هستند و وقتي به سن 11 يا 12 سالگي ميرسند علاقه شان را از دست ميدهند. مردان هيچگاه از فكر اسباب بازي رها نميشوند. با بالا رفتن سن آنها اسباب بازي هايشان نيز گران قيمت تر و پيچيده تر ميشوند. نمونه هاي از اسباب بازيهاي مردان: تلويزيون هاي مينياتوري و كوچك، تلفنهاي اتومبيل، مخلوط كن و آب ميوه گيري، اكولايزرهاي گرافيكي، آدم آهني هاي كنترلي، گيمهاي ويدئويي، هر چيزي كه روشن و خاموش شده، سر و صدا كند و حداقل براي كار كردن به شش باتري نياز داشته باشد.


گل و گياه:
يك زن از شوهرش ميخواهد وقتي مسافرت است به گل ها آب دهد. مرد به گلها آب ميدهد. زن پنج روز بعد به خانه اي پر از گلها و گياهان پژمرده برميگردد. كسي نميداند چرا اين اتفاق افتاده است.


سبيل:
بعضي از مردان مانند هركول پوآرو با سيبيل خوش تيپ ميشوند. هيچ زني وجود ندارد كه با سبيل زيبا بنظر برسد.


اسامي مستعار:
اگر سارا، نازنين، عسل و رويا با هم بيرون بروند، همديگر را سارا، نازنين، عسل و رويا صدا خواهند زند. اگر بابك، سامان، آرش و مهرداد با هم بيرون بروند، همديگر را گودزيلا، بادام زميني، تانكر و لاك پشت صدا خواهند زد.



پرداخت صورتحساب ميز:
وقتي صورتحساب را مي آورند، با اينكه كلا 15هزار تومان شده، بابك، سامان، آرش و مهرداد هر كدام 10 هزار تومان روي ميز ميگذارند. وقتي دختران صورتحساب را دريافت ميكنند، ماشين حسابهاي جيبي خود را بيرون مي آورند.


پول:
يك مرد 2000 هزار تومان براي يك جنس 1000 توماني مورد نيازش مي پردازد. يك زن 1000 تومان براي يك جنس 2000 توماني كه نيازي به آن ندارد مي پردازد.


بگو مگوها:
حرف آخر را در جر و بحث ها زنان ميزنند. هر چيزي كه يك مرد بعد از آن بگويد، شروع يك بگو مگوي ديگر خواهد بود

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 16:54 توسط مبینااا |


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 17:47 توسط مبینااا |


یه چند تا جک و اسه یه لحظه لبخند خوشگلتون و چند تا جمله با معنی واسه یه لحظه فکر

يک حقيقت زندگي: هر چقدر به ديگران کمک کني چند برابر ش از جايي که فکرشو نمکني بهت کمک ميشه ميگي نه؟ شماره حساب منو يادداشت کن.......... big grin

اگر مي خواهيد زندگي جديدي داشته باشيد با ما تماس بگيريد.. (سازمان بازیافت زباله)

نگاهت همچون باران است و قلبم همچون کویر و می دانی که کویر بدون باران زنده است. پس برو بمیر

زماني كه انسانها به به درختان مي رسند و با بی رحمی آن را قطع می کنند و آن درختان به درون رودخانه ی جاري و روان می افتد عجب شلپي ميكنه ها!!drooling

نمکيه به دختره شماره ميده. دختره ميگه از کي تا حالا؟ نمکيه ميگه از وقتي ايرانسل اومده

اگر به نيت 124000 پيغمبر ، 124000 اس ام اس بفرستيد ، آخر ماه خبر خوشي از جانب مخابرات دريافت مي کنيد

دوست دارم يه سنگ بردارم و روي اون بنويسم: دلم برات تنگ شده و اونو محکم بکوبونم توي سرت تا بفهمي که فراموش کردن من چقدر سخت و دردناک
cool

تو مراسم ختم لره بلندگو ميگه : مرحوم وصيت کرده ، سياه نپوشين . يکي داد ميزنه : مرحوم گه خورده ، ما به احترامش مي پوشيم

اگه عشق نباشه مولکول‌هاي اکسيژن و هيدرژن نمي‌تونن اينقدر محکم همديگر رو فشار بدن که اشک جفتشون در بياد!!

همیشه پشت سر هر مرد موفق ، زنی است که نتونسته جلوی موفقیت شو بگیره

نسل سوم ؛ بد شانس ترين نسل تاريخ ايران :‌ تو نوزادی شیر خشک نایاب شده بود... تو بچگی هم دوران جنگ بود... دوران تحصیل هم هر چی طرح بود رو ما امتحان کردن... نظام قدیم، نظام جدید، نظام خیلی جدید... رسیدیم دانشگاه سهمیه ها بیداد کردن... فارغ التحصیل شدیم به خاطر زیاد بودن جمعیت کار پیدا نشد... خواستیم ماشین بخریم بنزین سهمیه بندی شد


 مهربانی را وقتی دیدم که کودکی خورشید را در دفتر نقاشیش سیاه کشید تا پدر کارگرش زیر نور آفتاب نسوزد

خدايا ما را به راه راست هدايت فرما اگر نشد راه راست را به سوي ما کج فرما

 

دوست داشتن مثل جیش کردن تو شلوار میمونه که همه میبینند اما خود ادم فقط گرمی شو احساس میکنه

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 20:19 توسط مبینااا |


سلام بچه ها

توروخدا به دادم برسید دارم بدبخت می شم شدیدا احتیاج دارم واسم دعاکنید

تو رو خدا یادتون نره ها مدیونید اگه از خدا نخواین مشکل منو حل کنه

اگه مشکلم حل بشه به همتون شیرینی میدم

وای به حالمه اگه مشکلم حل نشه تو روخداااااااااااااااااااااا بعد نمازاتون از خدا بخواین

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 19:59 توسط مبینااا |


سلام دیدم دارم از بی مطلبی میمیرم اینکه چند تا جک و جمله خوشگل گذاشتم براتون

در شگفتم که سلام آغاز هر ديداريست ، ولي در نماز پايان است . شايد اين بدين معناست که پايان نماز ، آغاز ديدار است

دعاي شب يک كودك : خدايا ! خودت مي دوني آب كم خوردم ، جيش هم كردم ، پس كمك كن صبح كتك نخورم آمييين

يه ضرب المثل چيني ميگه: اگه از دوران مجردي لذت نميبري ازدواج کن!! اون وقت حتما" از فکــــــــر کردن به دوران مجردي ات لذت ميبري

چوپونه با گوسفنداش قهر مي كنه اونا رو مي بره چمن مصنوعي

از چارلی چاپلین پرسیدند خوشبختی چیست ؟؟ گفت :: فاصله این بدبختی تا بدبختی دیگر

بچه ها توی کلاس داشتند سر و صدا میکردند که ناظم میاد تو با عصبانیت میگه: اینجا طویله است؟ یکی از بچه ها میگه: نه آقا اشتباهی آمدید

ترکه میره دزدی، صاحب‌خونه پا میشه میگه کیه اون جا؟ ترکه میگه: هیشکی، گربه‌ست، بعععععع

حاصاضرب توان در ادعا مقداري ثابت است . هرچه توان انسان كمتر باشد ، ادعاي او بيشتر است و هرچه توان انسان بيشتر شود ، ادعايش كمتر مي گرد

تركه ميره پمپ بنزين ، يارو ميگه سوپر بزنم يا معمولي؟ تركه ميگه : هيسسسسسسسسسسسسسسس خوانواده تو ماشين نشسته ، معمولي بزن don't tell anyone

 

تفاوت ديدگاه سگ و گربه نسبت به انسان: سگ: اون به من غذا و آب مي ده . برام جاي خواب درست مي کنه. باهام مهربونه و بازي مي کنه . اون بايد خدا باشه! گربه: اون به من غذا و آب مي ده . برام جاي خواب درست مي کنه . باهام مهربونه و بازي مي کنه . من بايد خدا باشم!

اصفهانیه دندون طلا میکاره شب تو گاو صندوق میخوابه

 خداوند هيچ موقع از توسوال نمي كنه چه نو ع ماشيني روندي؟ اما حتما از تو خواهد چند نفر پياده را به مقصد رساندي....... قابل توجه دخترها که هر چي بوق ميزني ناز ميکنن...... نميدونن هدف پسرها الهيه

  چه کسی می داند که تو در پیله ی تنهایی خود تنهایی؟! چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟! پیله ات را بگشا...تو به اندازه ی یک دنیایی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 15:31 توسط مبینااا |


یه دوست خوب درخواست کرده بود این متنو بذارم مرسی دوست خوبم

یاد کتاب فارسی دبستان هم بخیر...
گاو ما ما مي كرد
گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند
. ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد
***********************
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند
***********************
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند
**************************
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
***************************
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد
****************************
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 16:51 توسط مبینااا |


دخترک با دقت تمام داشت بزرگترین قلب ممکن را با یک چوب روی ماسه ها ترسیم میکرد. شاید فکر میکرد که هر چه این قلب را بزرگتر درست کند یعنی اینکه بیشتر دوستش دارد!

بعد از اینکه قلب ماسه ای اش کامل شد سعی کرد با دستهایش گوشه هایش را صیقل دهد تا صاف صاف بشود شاید میخواست موقعی که دریا آن را با خودش می برد این قلب ماسه ای جایی گیر نکند!

از زاویه های مختلف به آن نگاه کرد شاید می خواست اینطوری آن را خوب خوب بشناسد و مطمئن بشود همان چیزی شده که که دلش میخواست

به قلب ماسه ای اش لبخندی زد و از روی شیطنت هم یک چشمک به قلب ماسه ای هدیه داد . دلش نیامد که یک تیر ماسه ای را به یک قلب ماسه ای شلیک کند!

برای همین هم خیلی آرام چوبی را که در دستش بود مثل یک پیکان گذاشت روی قلب ماسه ای.

حالا دیگر کامل شده بود و فقط نیاز به مواظبت داشت . نشست پیش قلب ماسه ای و با دستش آن را نوازش کرد و در سکوت به قلب ماسه ای قول داد که همیشه مواظبش باشد.

برای اینکه باد قلبش را ندزدد با دستهایش یک دیوار شنی دور قلبش درست کرد.دلش می خواست پیش قلب ماسه ای اش بماند ولی وقت رفتن بود . نگاهی به قلب ماسه ای کرد

چند قدمی دور نشده بود که دوباره برگشت و به قلب ماسه ای قول داد که زود برمی گردد و بقیه راه را دوید.فردا صبح دخترک در راه برای قلب ماسه ای گلی چید و رفت به دیدنش. وقتی به قلب ماسه ای رسید آرام همانجا نشست و گلها را پرپر کرد و بر روی قلب ماسه ای ریخت.

قلب ماسه ای با عبور چرخ یک ماشین شکسته شده بود

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 12:17 توسط مبینااا |


وقتی که تو 1 ساله بودی، اون(مادر) بِهت غذا ميداد و تو رو می شست! به اصطلاح، تر و خشک می کرد تو هم با گريه کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی ! وقتی که تو 2 ساله بودی، اون، بهت ياد داد تا چه جوری راه بری. تو هم اين طوری ازش تشکر می کردی، که، وقتی صدات می زد، فرار می کردی ! وقتی که 3 ساله بودی، اون، با عشق، تمام غذايت را آماده می کرد. تو هم با ريختن ظرف غذا ،کف اتاق،ازش تشکر می کردی ! وقتی 4 ساله بودی، اون برات مداد رنگی خريد. تو هم، با رنگ کردن ميز اتاق نهار خوری، ازش تشکر می کردی ! وقتی که 5 ساله بودی، اون، لباس شيک به تنت کرد تا به تعطيلات بری. تو هم، با انداختن(به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردی ! وقتی که 6 ساله بودی، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد. تو هم، با فرياد زدنِ: من نمی خوام برم!، ازش تشکر می کردی ! وقتی که 7 ساله بودی، اون، برات وسائل بازی بيس بال خريد. تو هم، با پرت کردن توپ بيس بال به پنجره همسايه کناری، ازش تشکر کردی ! وقتی که 8 ساله بودی، اون، برات بستنی خريد. تو هم، با چکوندن(بستنی) به تمام لباست، ازش تشکر کردی ! وقتی که 9 ساله بودی، اون، هزينه کلاس پيانوی تو رو پرداخت. تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای ياد گيری پيانو، ازش تشکر کردی ! وقتی که 10 ساله بودی، اون، تمام روز رو رانندگی کرد تا تو رو از تمرين فوتبال به کلاس ژيمناستيک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره. تو هم، ازش تشکر کردی،با بيرون پريدن از ماشين، بدون اينکه پشت سرت رو هم نگاه کنی ! وقتی که 11 ساله بودی، اون تو و دوستت رو برای ديدن فيلم به سينما برد. تو هم، ازش تشکر کردی، ازش خواستی که در يه رديف ديگه بشينه ! وقتی که 12 ساله بودی، اون تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلوزِيِون بر حذر داشت. تو هم، ازش تشکر کردی، صبر کردی تا از خونه بيرون بره ! وقتی که 13 ساله بودی، اون بهت پيشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی. تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن اين جمله: تو اصلاً سليقه ای نداری ! وقتی که 14 ساله بودی، اون، هزينه اردو يک ماهه تابستانی تو رو پرداخت کرد. تو هم،ازش تشکر کردی، با فراموش کردن، نوشتن يک نامه ساده ! وقتی که 15 ساله بودی، اون از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغوش بگيره(ابراز محبت کنه). تو هم، ازش تشکر کردی، با قفل کردن درب اتاقت!(نمی ذاشتی که وارد اتاقت بشه !) وقتی که 16 ساله بودی، اون بهت ياد داد که چطوری ماشينش رو برونی(رانندگی ياد داد). تو هم، ازش تشکر می کردی، هر وقت که می تونستی ماشين رو بر می داشتی و می رفتی ! وقتی که 17 ساله بودی، وقتيکه اون منتظر يه تماس مهم بود. تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و، اينطوری ازش تشکر کردی ! وقتی که 18 ساله بودی، اون ، در جشن فارغ التحصيلی دبيرستانت، از خوشحالی گريه می کرد. تو هم، ازش تشکر کردی،اينطوری که، تا تموم شدن جشن، پيش مادرت نيومدی ! وقتی که 19 ساله بودی، اون، شهريه دانشگاهت رو پرداخت، همچنين، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد. تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن خداحافظِ خشک و خالی، بيرون خوبگاه، به خاطر اينکه نمی خواستی خودتو دست و پا چلفتی نشون بدی!!(به اصطلاح، بچه مامانی !!) وقتی که 20 ساله بودی، اون، ازت پرسيد که، آيا شخص خاصی(به عنوان همسر) مد نظرت هست؟ تو هم، ازش تشکر کردی با گفتنِ: به تو ربطی نداره !! وقتی که 21 ساله بودی، اون، بهت پيشنهاد خط مشی برای آينده ات داد. تو هم، با گفتن اين جمله ازش تشکر کردی: من نمی خوام مثل تو باشم ! وقتی که 22 ساله بودی، اون تو رو، در جشن فارغ التحصيلی دانشگاهت در آغوش گرفت. تو هم،ازش تشکر کردی،ازش پرسيدی که: می تونی هزينه سفر به اروپا را برام تهيه کنی ! وقتی که 23 ساله بودی، اون، برای اولين آپارتمانت، بهت اثاثيه داد. تو هم، ازش تشکر کردی،با گفتن اين جمله، پيش دوستات،:اون اثاثيه ها زشت هستن ! وقتی که 24 ساله بودی، اون دارايی های تو رو ديد و در مورد اينکه، در آينده می خوای با اون ها چی کار کنی، ازت سئوال کرد. تو هم با دريدگی و صدايی(که ناشی از خشم بود)فرياد زدی:مــادررر،لطفا ً!! وقتی که 25 ساله بودی، اون، کمکت کرد تا هزينه های عروسی رو پرداخت کنی، و در حالی که گريه می کرد بهت گفت که: دلم خيلی برات تنگ می شه. تو هم ازش تشکر کردی، اينطوری که، يه جای دور رو برای زندگيت انتخاب کردی !! وقتی که 30 ساله بودی، اون، از طريق شخص ديگه ای فهميد که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد. تو هم با گفتن اين جمله ،ازش تشکر کردی، "همه چيز ديگه تغيير کرده !!" وقتی که 40 ساله بودی، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد يکی از اقوام رو يادآوری کنه. تو هم با گفتن"من الان خيلی گرفتارم" ازش تشکرکردی !! وقتی که 50 ساله بودی، اون، مريض شد و به مراقبت و کمک تو احتياج داشت. تو هم با سخنرانی کردن در مورد اينکه والدين، سربار فرزندانشون می شن، ازش تشکر کردی !! و سپس، يک روز، اون، به آرامی از دنيا ميره. و تمام کارهايی که تو(در حق مادرت) انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود مياد . اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بيشتر از هميشه بهش محبت کنی ... و، اگه زنده نيست، محبت های بی دريقش رو فراموش نکن و به راحتی از اونها نگذر... هميشه به ياد داشته باش که به مادرت محبت کنی و اونو دوست داشته باشی، چون، در طول عمرت فقط يه مادر داری!!!!!

واسه همه مادرای دنیا گذاشتم نظرتون در مورد این متن حتما بگین

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 12:12 توسط مبینااا |


سلام

تا چشم به هم گذاشتیم عید تموم شد ۱۳ روز رفت عین برق و باد اصلا باورم نمیشه انگار چند لحظه  پیش بود که رفتم پامچال خریدم

وبازم چه قدر زود خواهد گذشت بهار هم می گذره  و ما هیچ چیز نمی فهمیم امیدوارم بهار زندگیتون زود نگذره

امسال هم تند  میره عین برق سعی کنیم از لحظه هاش به خوبی استفاده کنیم سعی کنیم سال پر موفقیتی رو بگذرونیم  امیدوارم  امسال برای شما یه عالمه لحظه های شاد داشته باشه

سبزی بهارو تابستون زود میگذره و جاشو میده به زردیه پاییزو سفیدی زمستون به رنگش توجه نکیند

یه  ثانیه ه نگاه کنید نگه اش دارید و ازش لذت ببرید

همیشه سبزو پایدار باشید

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 15:41 توسط مبینااا |


ای دل شیدا شده ام ،غم ز وجودم برهان
تلخی این غمزدگی را ز گلویم برهان
با دل مست و سر خوش، غم ز گلویم نرود
با دم عاشق شده ای،غم ز درونم برهان
گر دم عاشق شده نیست ،ساغر مستانه کجاست
ساغر مستانه شکست ، دل ز سکوتم برهان
مست دل آزرده منم ، ساغر بشکسته تویی
غم ز وجودم نرود ، جان ز وجودم برهان

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 14:14 توسط مبینااا |


سلام دوستای عزیزم

سال ۸۶ هم تموم شد با یه عالمه خاطره های تلخ و شیرین و تا کمتر از ۱۲ ساعت دیگه ما یه فصل

جدید زندگی در  پیش داریم امیدوارم ثانیه ثانیه اش واستون شادی باشه امسال سال اقا موشه

است موش ها هم که پر کارند امیدوارم سال پر کاری داشته باشید

ای خدا امسال همه رو به ارزو هاشون برسون

ای خدا کاش ارزوی همه تو باشی

کاش امسال اشک تو چشم کسی نباشه(فقط خنده باشه)

خدای با امید به تو سال جدیدو اغاز می کنیم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 14:43 توسط مبینااا |


ای اسمان به سوز دل من گواه باش

               کز دسته غم به کوه و بیابان گریخته ام

                                            داری خبر که شب همه شب دور از ان نگاه

                                                                       مانند شمع سوختم و اشک ریختم 

 ای روشنان عالم بالا ستاره ها

                       رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید

                                              یا جان زمن بستانید بی درنگ

                                                                   یا پا فرانهید وخدا را خبر کنید.................

    

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 13:10 توسط مبینااا |


سلام دوس جونااااااا

خوبین؟منم خوبم  ممنون !!!!با این روزای اخر سال چه کار می کنید؟؟؟؟؟

من بیشتر می خوابم اخه هر چی می خوابم احساس می کنم بازم کمه اما کیف این روزا

به اینه که بری بیرون واسه خودت بگردی بیشتر سعی کنی از کنار گل فروشی ها رد بشی و بوی

این شب بو ها رو تا ته ریه ات بفرستی اخه دیگه کمتر پیدا می شه واییییی که من عاشق این پامچالام

این گلای پامچال خیلی خوشگلن وقتی میبینمشون یاد نقاشی های بچه گیم میفتم این گلا رو

می کشیدیم چون از همه اسون تر بودنولی خدایی تو اون گلدونای کوچولو خیلی خوشگلن

هوا هم که خیلی باحاله فقط هی باد میاد یه بار که من ترسیدم منو با خودش ببره

از حالا نوروز رو به  همه دوستای عزیز وبلاگیم تبریک می گم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 1:48 توسط مبینااا |


سلام

عید هم عجب حال و هوایی داره ها همه ی مردم حمله کردن به مغازه ها و جنس می خرن و قیمت ها هم بالا جالبه که فروشنده ها اونقدر قسم می خورن که اصلا واسه ما سود نداره

خیابونا به شدت شلوغه مردم مثل اینکه اصلا تا حالا لباس نداشتند حمله کردن به فروشگاه ها  تو این میون لات ها هم از خونه زدن بیرون و مزاحمت ایجاد می کنن

چیز خاصی هم مد نشده  یارو مدل عید     پارسالشو گذاشته پشت ویترین و قسم می خوره که            همین حالا رسیده!!!!!!!

به نظر من عید چیز مزخرفیه!!! اخه یعنی چی باید هی بریم خونه این و اون یا بقیه بیاند از اون بدتر تلویزیون هم برنامه نداره چند تا سریال در پیت میذاره  با هوارتا فیلم سینمایی  که مال ۱۰۰ سال پیش

               اونقدر فیلم خش خشیو برفکیه که داد میزنه مال ارشیو زمان...................... حالا بگذریم  از اون  به اصطلاح برنامه هایی که هی بازیگر میارن یا خواننده  و هی سوالای تکراری می پرسن

این یعنی ۱۲ روز عید و اما روز اخر اونقدر پارک ها شلوغه که جای سوزن انداز نیست کسایی که باغ دارن میرن باغشون و هی میریزن و می پاشن

خلاصه این که عید فقط هوای تازش خوبه و روز اولش بقیش بیخوده

از همین حالا عید همه مبارک

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 22:27 توسط مبینااا |


من همون جزیره بودم     که صمیمی و گرم     واسه عشق بازی موجا              

قامتم یه بستر نرم

یه عزیز دردونه بودم        پیش چشم خیس موجا     یه نگین سبز خالص

روی انگشتر دریا

تا که یک روز تو رسیدی      توی قلبم پا گذاشتی     غصه های عاشقی رو

تو وجودم جا گذاشتی

زیر رگبار نگاهت                     دلم انگار زیرو رو شد        برای داشتن عشقت

همه جونم ارزو شد

تا نفس کشیدی انگار             نفسم برید تو سینه          ابر وبادو دریا گفتن

حس عاشقی همینه

اومدی تو سرنوشتم            بی بهونه پا گذاشتی          اما تا قایقی اومد

از منو دلم گذشتی

رفتی با قایق عشقت          سوی روشنی فردا                    منو دل اما نشستیم

چشم بهت لبه دریا

دیگه روزها که وجودت            نه گلی هست نه درختی         لحظه های بی تو بودن

می گذره اما به سختی

دل تنها و غریبم                      داره این گوشه میمیره       ولی حتی وقت مردن

باز سراغ تو می گیره

می رسه روزی که دیگه         قعر دریا می شه خونم                اما تو دریای عشقت

باز یه گوشه ای میمونم

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386 22:20 توسط مبینااا |